X
تبلیغات
باید که پا به پات بیایم

باید که پا به پات بیایم
قالب وبلاگ
لینک دوستان

سلام. سال نو مبارک. بعد از مدتی که از یک مسافرت دور و دراز، به وطن برگشتم، با دو رباعی برای طبیعت به روز شدم:

 

رفتی و نشستی و جفایش کردی


چیدی گل را   و   بی صفایش کردی


بالی ز فرشته  بود    ، پیغمبر  گفت


آن شاخه که بی سبب جدایش کردی

 



یک عمر همیشه وقت با  مردم بود


اما      زخمی    تیغ  نامردم بود


در گوش دلم ناله ی تلخی می کرد


رودی که گل آلوده ی ما مردم بود!




موضوعات مرتبط: شعرهای من
[ پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 ] [ 16:15 ] [ میثم محتشم ]

بارها و بارها یاد کردم از بیتی حیرت انگیز و افسونگر که در عالم شعر، برای من، به تعبیر غنی کشمیری «دامی همرنگ زمین بود» که : «گرفتار شدم» . اصلاً چرا اصل بیت غنی رو ننویسم که جناب صائب، با اون همه ابیات ناب، آرزو داشت که ای کاش غنی زنده بود که تمام دیوانش رو با همین یک بیت، معاوضه کنه!

خط سبزی به رخ سبز، مرا کرد اسیر

دام، همرنگ زمین بود، گرفتار شدم!

و اما اون بیت زیبا و کم نظیر. بیتی از «طالب آملی» :

مُردم ز رشک، چند ببینم که جام می

لب بر لبت گذارد و قالب تهی کند!!!

به این بیت پر سوز و گداز هم از این شاعر پراحساس، توجه کنید:

از چشم خود مرا گله هست و ز یاس نیست

دانم که هرچه کرد به جانم، امید کرد!

و اما در این پست قصد دارم دو غزل از بهترین غزلیات این شاعر خوشگو و ملک الشعرای دربار جهانگیر گورکانی رو به علاقمندان شعر، تقدیم کنم:

غزل اول، برای اولین و البته آخرین بار، توسط هنرمند دلسوخته، زنده یاد استاد محمودی خوانساری در یکی از آثار گلها، اجرا شد.

                 ز گریه شام و سحر دیده چند تر ماند                 

دعا کنیم که نی شام و نی سحر ماند

ز غارت چمنت بر بهار، منت هاست

که گل به دست تو از شاخه تازه تر ماند!

              دو زلف یار به هم آنقدر نمی ماند                     

که روز ما و شب ما به یکدگر ماند!

           نهاده ام به جگر داغ عشق و می ترسم             

جگر نماند و این داغ بر جگر ماند!

               برای عزت مکتوب او به دست آرید                   

فرشته یی که به مرغان نامه بر ماند

ز بس فتاده به هرگوشه پاره های دلم

 فضای دهر به دکان شیشه گر ماند!

              ز شهد خامه ی «طالب» چو لب کنم شیرین          

دو هفته در دهنم طعم نیشکر ماند 

 

غزل دوم:

از ضعف به هرجا که نشستیم، وطن شد

وز گریه به هرسو که گذشتیم، چمن شد!

جان دگرم بخش، که آن جان که تو دادی

چندان ز غمت خاک به سر ریخت، که تن شد!

پیراهنی از تار وفا دوخته بودم

چون تاب جفای تو نیاورد، کفن شد!

هر سنگ که بر سینه زدم، نقش تو بگرفت

آن هم صنمی بهر پرستیدن من شد!

عشاق تو هریک به نوایی  ز تو خشنود

گر شد ستمی بر سر کوی تو، به من شد

از حسرت لعل تو ز خون مژه «طالب»

چندان یمنی ریخت که گجرات، یمن شد!

[ چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392 ] [ 23:28 ] [ میثم محتشم ]

به بهانه ی تبریک خجسته زادروز پیام آور نور و مهربانی، با یک رباعی قدیمی به روز شدم.

 

آن شب همه جا سپیده بر در می زد

خورشید به رغبت از افق سر می زد

تا بال به زیر پای آن مرد کشد

جبریل در آشیانه پرپر می زد!


موضوعات مرتبط: شعرهای من
[ یکشنبه بیست و نهم دی 1392 ] [ 14:4 ] [ میثم محتشم ]

 

این همه سکوت برای حفظ آرامش است یا حفظ چیزهای دیگر!

پونز و از نقشه ت بکن بابا کشتیمون! کمی اون ور تر بذار و فشارش بده پولشم بگیر . مشتی! له شدن کمه... تیزی پونز هم تحمل کنیم؟ تو خوبی والله. فقط شانس اوردیم قول «قاسمیّتِ» روز قیامتو بت ندادن وگرنه دهنمونو ...

ای وای یادم رفت که زبون هم و نمی فهمیم. ببخشید عمو! (بابا خرفت! تو که داری فارسی می نویسی چی می گی زبون هم و نمی فهمیم؟). امون بده. خرفت چیه؟ قد یه خط گلایه هم حوصله نداشتی؟ این همه چند ساله سربارمونی و بارمون می کنی و زبونتم نمی فهمیم حالا دو دقیقه فارسی صحبت کردنمونو تحمل کن دیگه.

ما رو بگو با کی صحبت می کنیم. دیوار! دیوار! خونت خراب دیوار! بابا فلانمون کردی. نمی خواد انجام بدی فقط جهت شادی روح اموات الفاتحه مع الصلوات...  قاطی کردم. نمی خواد انجام بدی فقط برای دلخوشی بنده، یه دقیقه وانمود کن داری گوش می دی. این و که ازت میاد.

آقای صدا و سیمای لرستان! سرکار و عرض می کنم ها. شنیده بودم آدمی که خودشو به خواب زده بیدار نمی شه ولی تو انگار خواب به خواب رفتی ها. یه تکونی بده بینیم بابا هستی یا نه! سر ما به گور، نگران خودتم. قندت بالا می ره ها اونوخت شیرین تر از اینی می شی که هستی ها! ها! ها! هی! هی!

گوش نده به درک. ولی من می گم.

خلاصه درخواست: این همه کوتاهِتو بمون دادی یه دفعه هم بلندتو بمون بده!

مشروح درخواست: برداشت شما هم محترم! اما منظور بنده اون چیزی نبود که طبق معمول در ذهن خلاق هممون یه دفعه درشت می شه. خبرهای کوتاه و بلند اخبار شبکه لرستان (یا به اصطلاح ما، خرم آباد) رو عرض کردم. خدا نکنه در حوالی مرکز استان، رودخونه یی لایروبی بشه، دیواری رو رنگ کنن، مراسم واکسیناسیون دامی برگزار بشه، کسی زنگ در خونه ی کسی رو بزنه و ... الفرار و ... (تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل). تمام اخبار لرستان میشه همین ها.

حالا انعکاس اخبار طرفای ما رو ببینید: (به ویژه از نوع فرهنگی هنری)

پیش فرض اول: حتماً باید مشروح اخبار، تموم شده باشه.

پیش فرض دوم: فرصت پخش خبرهای کوتاه، باشه.

پیش فرض سوم: اگه از نوع فرهنگی هنری بود، فقط در حد دو ثانیه اون هم آخرین خبر.

آخه مگه بخش اعظم رسالت صدا و سیما، بلانسبت شما! فرهنگی هنری نیست؟ مگه نگاه عدالت محور، محور نگاه صدا و سیما نیست؟ بابا امسال با دست خالی این همه برنامه ی فرهنگی هنری رده بالا در الیگودرز برگزار کردیم اون هم با کمک هنرمندایی که به اندازه ی یک ریال چشم طمع نداشتن و فقط به خاطر عشق به هنر و مردم، از دل و جون مایه گذاشتن. کنگره ی بزرگ غدیر که نظیر نداشت. نمایشگاههای پرمغز به ویژه در حوزه خوشنویسی، جشنواره ی منطقه یی شعر رضوی با دست خالی خالی اما با حضور شعرای خوب منطقه و این آخری، نشست شعر عاشورا در دفتر امام جمعه ی شهرستان که بعد از تعطیلی قطعی کنگره ی سراسری شعر عاشورا، پی ریزی شد. عجب برنامه ی با ارزشی بود که طبق معمول با بی مهری نامادریی به نام صدا و سیمای لرستان روبرو شد. فقط دو ثانیه تصویر. حالا از خدا می خواستیم همچین برنامه یی (در شرایطی که همه ی شاعران کشور، سطح کیفی برنامه های شعر الیگودرز رو می دونن) در جای دیگری برگزار می شد. پنجاه نفر خبرنگار با صد تا دوربین  مشغول تهیه ی خبر و گزارش می شدن تا تمام فضای صدا و سیمای استان رو اشغال کنن.

اما به قول پروین:

درد اگر باشد یکی دارو یکی است       جان فدای آنکه درد او یکی است

اینکه دوستان صدا و سیما، توجه صادقانه یی به شرق لرستان ندارن که دیگه یک امر عادی شده و اگه گاهی وقتا هم مختصراً در برنامه یی به این محدوده می پردازن، فقط برای بستن دهن معترضین و پرکردن فضای خالیه برنامه هاست نه چیز دیگه؛ اما اینکه جز شخص امام جمعه، هیچ مسئولی دیگه یی از شهرستان هیچوقت اعتراض پر سر و صدا و پیگیرانه یی نسبت به این بی مهری نداره و به راحتی آب خوردن از کنار این معضل که نتیجه ی اون قربانی شدن زحمات هنرمندان شهره، میگذرن، درد بزرگیه که طی سالهای گذشته هیچ دارویی براش کشف نشده. گاهی وقتا هم که اعتراضی صورت می گیره، یک اعتراض مختصر و گذرا در دل یک جلسه ی خاصه که البته بعد از اون هم حاجی حاجی مکه. تا برنامه ی بعدی هم خدا بزرگه شاید مهر دوستان صدا و سیمایی بالاخره گل کرد. اینجاست که گاهی وقتا این فکر ذهن آدم و مشغول می کنه که این همه سکوت، واقعاً برای حفظ آرامش در استانه یا احیاناً برای حفظ چیزهای ناقابل و کم ارزشی مثل میز؟! البته شاید این نوشته با اعتراض مسئولان شهرستان هم روبرو بشه، بعید نیست. خواهشم اینه که پیش ار هر هیاهویی هر معترضی سندی، سیاهه یی، فرمی، یه چیز ساختگی یی که با خوندن این مقاله بشه درست کرد یا هر چیز دیگه یی از لیست اعتراضات و پیگیری ها و ماحصل پیگیری ها رو به همراه داشته باشه تا بشه اثبات کرد که این همه سکوت، واقعاً برای حفظ آرامش در اُستانه. «اما تو باور مکن»!

[ دوشنبه یازدهم آذر 1392 ] [ 14:9 ] [ میثم محتشم ]




هرگوشه دلت، دری به دریا دارد

مهتاب به چشم تو تماشا دارد

ای قبله ی گل! وقت مناجات سحر

خورشید به دستان تو ماوا دارد!

[ شنبه بیستم مهر 1392 ] [ 22:57 ] [ میثم محتشم ]

 تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام

دوباره صبح، ظهر، نه غروب شد، نیامدی

مهدی جهاندار

سلام. چه ادعای گزافی است که: «به روزم». - به پر قبای کسی برنخورد. خودم را می گویم- حتی برایم سنگین است که برای دوستی این پیغام را بگذارم. وقتی که خودت «به روز» که سهل است، «به دیروز پریروز» و «به پارسال پیرارسال» و ... هم نباشی، هیهات که صفحه ی مجازیت به روز باشد. هیهات!

اما گاهی وقت ها با دست خالی، دست مایه یی برایم پیدا می شود که مهمانی عزیز را به این سفره ی تهی دعوت کنم گرچه:

ز میهمان خیال تو شرمسارم از آنک

جز آب چشم و کباب جگر مهیا نیست!

 امروز، یکی از روزهای خوب خداست. روز میلاد گل نرگس(عج) و شاید انرژی های سبز و زیبایی که از این روز می رسد، آدم را ترغیب به نوشتن می کند.

«خدا کند که بیایی»

اما آنچه که بهانه یی برای نوشتن این پاره خط ها در این روز عزیز شد، این است که بعد از چند سال تلاش در گردآوری اشعار و ابیات سبک هندی، بالاخره تصمیم به چاپ اولین مجموعه از برگزیده رباعیات این سبک گرفتم که البته خوشبختانه با چراغ سبز بعضی از دوستان صاحب نام شعر امروز هم روبرو شد. قطعا چاپ و خوانش این رباعیات، هر شعر دوستی را ترغیب به مطالعه ی شعر سبک هندی ــ این سبک مظلوم ادبی ــ خواهد کرد به ویژه اینکه بدانیم اغلب این رباعیات، متعلق به شاعران گمنام و فراموش شده هستند و بیشتر مضمون ها کاملا امروزی. تا جایی که کمتر خواننده یی باور می کند  چنین رباعیاتی متعلق به قرن ده تا دوازده باشند. مثلا به این رباعی از طالب آملی خوب نگاه کنید:

ای نخل! قدت به ناز، همدوشی داشت

لعل تو به رنگ می، هم آغوشی داشت

در جنبش پیراهنت از خود رفتم

بوی تو مگر داروی بیهوشی داشت؟!

واقعا باور می کنید که این رباعی متعلق به شاعری از سده ی یازدهم باشد؟ بهتر بپرسم. اگر این رباعی برای شما خوانده شود و از شما بپرسند که شاعر این شعر چند ساله است، پاسخ شما این نخواهد بود که: قطعا متعلق به شاعر هجده نوزده ساله ی امروز است؟

 

به این رباعی از سلیم تهرانی دقت کنید:

از صحبتِ آن رشکِ ملک می ترسم

زخمم، ز ملاقات نمک می ترسم

یک خنده به کام دل نکردم هرگز

چون طفل دبستان ز فلک می ترسم!

وجداناَ شاعر این رباعی، چند ساله است؟

 

این رباعی کلیم کاشانی را ببینید:

هنگام بهار، سیر گلشن نکنیم

ما بلبل را به خویش دشمن نکنیم

تا نستانیم رخصت از پروانه

در خانه ی خود چراغ روشن نکنیم!

 

و این رباعی از واقف لاهوری:

خوبان به من آنچه می شنیدم، کردند

با تیغ ستم، قطع امیدم کردند

بازی بازی، مرا نشاندند به خون

آخر این کافران شهیدم کردند!

 

این رباعی عجیب و غریب مولانا محمدرضا خوانساری را بشنوید:

از روی تو رنگ روی من، کاهی شد

وز چشم تو خون ز چشم من راهی شد

الفت به زنخدان تو از بسکه گرفت

مرغ دل من، کبوتر چاهی شد!

واقعاَ خواننده از این همه مضمون امروزی به هیجان نمی آید؟

 

شما را به خدا حیف نیست این رباعی لطیف از میرزا محمدباقر اصفهانی، نشنیده بماند؟

گل در بر آن سیم بدن، هیچ نبود

نسبت به تن یار، سمن، هیچ نبود

عمری سخن از دهان آن مه گفتم

آخر همه گفتگوی من هیچ نبود!

 

تصویر این رباعی قپلان بیک را نگاه کنید:

خون گشته مرا زهجر یاران، دیده

زین غم شده چون ابر بهاران، دیده

گر دست به من زنند می ریزد اشک

مانند درخت های باران دیده!

 

از میرزا ابراهیم اردوبادی بشنوید که گفته است:

گه در دل خشک و گاه در چشم تر است

آری مه من مسافر بحر و بر است

از دیده گر آید به دلم، دوری نیست

راه دریا به کعبه نزدیک تر است!

 

و از خروشی تبریزی است که:

یک چند، در زهد چو احباب زدیم

آخر نقبی به گنج نایاب زدیم

تا شبهه ز تسبیح و ردا برخیزد

بردیم به میخانه و بر آب زدیم!

هرکس که لذت برد، برای خودش و برای این شاعران گمنام، کف بلندی بزند!

این ها که خواندید تعداد اندکی از هزار رباعی آماده به چاپ است که البته بهترین آنها هم نبود. رباعیات از این دست در این مجموعه بسیار زیاد است که تحسین خوانندگان را نسبت به این شاعران، برخواهد انگیخت.

اما از مشقت کار بگویم که گردآوری اشعار سبک هندی، بیست سال برایم آب خورده است! چرا که دیوان اغلب شاعران نامی این سبک، بسیار نایاب است، تکلیف شاعران گمنام که «اظهر من الشمس» است. مضافا اینکه کمتر شاعری از این سبک است که زیر ده هزار بیت شعر گفته باشد. تا آخرش را بخوانید که مطالعه ی هر دیوانی به چه اندازه زمانبر بوده است. از این بیست سال، بیش از شش سال را درگیر رباعیات بوده ام که قصد دارم چکیده یی از بهترین آنها را عرضه کنم که اگر با مهربانی شعردوستان روبرو شود به فکر بقیه ی مجموعه ها هم خواهم افتاد. امیدوارم روزی برسد که با حمایت شعر دوستان و شاعران عزیز، اندکی از مهجوریت سبک هندی، کاسته و فضای تحکم آمیز سبک خراسانی و عراقی که ماحصل برنامه ریزی های متعصبانه ی برنامه ریزان ادبی کشور است، شکسته شود. یا علی


موضوعات مرتبط: رباعیات برگزیده
[ دوشنبه سوم تیر 1392 ] [ 18:0 ] [ میثم محتشم ]
 

سلام. با یادی از بزرگ شاعر معاصر، زنده یاد «رهی معیری» قطعه شعري نازنین و پراحساس اما کم خوانده شده از این شاعر ارجمند و دلسوخته تقديم مي كنم. 


«سنگریزه»

 

روزی به جای لعل و گهر ، سنگریزه یی

بردم به زرگری که بر انگشتری نهد

بنشاندمش به حلقه ی زرین عقیق وار

آن سان که داغ بر دل هر مشتری نهد!

                                              زرگر ز من ستاند و بر او خیره بنگریست

                                              وانگه به خنده گفت: که این سنگریزه چیست؟

 

حیف آیدم ز حلقه ی زرین که این نگین

ناچیز و خوارمایه و بیقدر و بی بهاست

شایان دست مردم گوهر شناس نیست

در زیر پا فکن که بر انگشتری خطاست

                                             هر سنگ بد گهر نه سزاوار زینت است

                                             با زر سرخ ، سنگ سیه را چه نسبت است؟

 

گفتم به خشم ، زرگر ظاهر پرست را

کای خواجه! لعل نیز ز آغوش سنگ خاست

زآنرو گرانبهاست که همتای آن کم است

آری هرآنچه نیست فراوان ، گرانبهاست

                                            این سنگریزه یی که فراچنگ من بود

                                            خوارش مبین که لعل گرانسنگ من بود

 

روزی به کوهپایه، من و سرو ناز من

بودیم رهسپر به خم کوچه باغها

این سو روان به شادی و آن سو دوان به شوق

لبریز کرده از می عشرت، ایاغ ها

                                              ناگاه چون « پری زدگان» آن پری فتاد

                                              وز درد پا ، ز پویه و بازیگری فتاد

 

آسیمه سر، دویدم و در بر گرفتمش

کز دست رفت طاقتم از درد پای او

بر پای نازنین چو نکو بنگریستم

آگه شدم ز حادثه ی جانگزای او

                                            دریافتم که پنجه ی آن ماه رنجه است

                                            وز سنگریزه یی بت من در شکنجه است

 

من خم شدم به چاره گری در برابرش

وان مه نهاد بر کف من پای نرم خویش

شستم به اشک پای وی و چاره ساختم

آن داغ را به بوسه ی لب های گرم خویش

                                            وین گوهری که در نظرت سنگ ساده است

                                            بر پای آن پری،  چو « رهی»  بوسه داده است!


موضوعات مرتبط: در محضر استاد (شعر بزرگان)
[ سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 ] [ 14:8 ] [ میثم محتشم ]
 

سلام. یک تلخند، بهانه یی برای به روز شدن. عیب های بی شمارش رو ندیده بگیرید و بگذرید از من! 

 

خم می شوم دوباره عزیزم خرم کنی

با جیغ و واق و داد و هوارت کرم کنی

 

صد لایه پنبه ریز مشمات می کنم

تا اینکه ناشیانه مبادا ترم کنی

 

باید که پا به پات بیایم تمام شهر

تا در رقابت همه کس آخرم کنی

 

تو یادگار هیچ کسی ، من فدای تو

حتا اگر جلوی همه پنچرم کنی

 

پخ می کنی که باز بخندانیم ولی

می ترسم اینکه - روم سیاه- ابترم کنی

 

سی سال بعد ، حادثه یی ، نه نپرس هیچ

اصلا نخواه کودک من ! پرپرم کنی

 

خم می شوم دوباره سوارم شوی عزیز

امید تا به جای پدر باورم کنی!


موضوعات مرتبط: شعرهای من
[ شنبه نوزدهم اسفند 1391 ] [ 13:32 ] [ میثم محتشم ]

سلام. اون روزا - یادش به خیر- که هنوز می شد دور هم بشینیم و گل بگیم و گل بشنویم و یه مهمونی سرساده خداتومن آب نمی خورد، اولین مجموعه از تک بیتی های گردآوری شده با همفکری بعضی از دوستای عزیز و اهل دل نزدیک به چاپ بود که خبر ناگوار اسارتم در دانشگاه آزاد، اون هم با مبالغی که : 

گفتن نمی توان و شنفتن نمی توان

 وقفه یی رو در کار ایجاد کرد که دیگه حالا حالاها فرصت پرداختن به اونها رو ندارم. چند بار هم به خاطر محبت بعضی از دوستایی که عادت به رعایت امانت ندارن و به قول مثل، با یک یاعلی ماحصل چندین سال یاحسین یاحسین دیگران رو به تاراج - تو بخون به امانت- می برن، تعهد کرده بودم که تا چاپ شدن اولین مجموعه ، پستی به نام تک بیت ها در وبلاگ نداشته باشم شاید به این دلیل که دوست نداشتم دسترنج مطالعات شبانه روزی چندین ساله به یکباره و بی هیچ سندی به باد بره. الغرض باز هم از این پیمان برگشتم و مجددا در این پست جدید توبه شکنی کردم.چرا که فرموده :

زمین میکده گر تا به روز حشر بکاوی

به جای ریزه ی خم، توبه ی شکسته برآید

 چند بیت از زیباترین ابیات رو، " رو" میکنم امید که مورد پسند علاقمندان واقع بشه.

سه بیت دلربا از امیر خسرو دهلوی :

گفتم : چگونه می کشی و زنده می کنی؟

از یک نگاه کشت و نگاه دگر نکرد !

 

صبر طلب می کنند از دل عاشق

همچو خراجی که بر خرابه نویسند !

 

« به طعنه » گفت : خسرو ! کی توانی رستن از دستم؟

توانم، خاصه با این « زور بازو » یی که من دارم

 

بیت اندوهناکی از قدسی مشهدی :

عیش این باغ به اندازه ی « یک تنگدل » است

کاش گل، غنچه شود تا دل ما بگشاید !

 

از عرفی شیرازی :

هر متاعی کز نگاهش می خرم در روز وصل

می نشینم گوشه یی وز خود مکرر میخرم !

 

بیتی دلنشین از ناظم هروی :

همچو « جامی » که تواضع به هم « احباب » کنند

سینه « داغ تو »  به  « دل » ، دل به « جگر » می بخشد !

 

از وحشت اردستانی :

بسکه بر روی هم افتاد ز مژگان تو زخم

« یاد مرهم »  ز دل ما به « جراحت » گذرد !

 

بیتی تامل برانگیز از ظهیر تفرشی :

میخانه را زمدرسه نتوان شناختن

از بسکه رهن « باده »  نمودم « کتاب » را !

 

و حسن ختامی دلنشین با دو بیت زیبا از وحید قزوینی :

اگرچه هستی پروانه نیست جز دو ورق

ولی چو سوخت کتابی به یادگار گذاشت !

 

کم خورده شود میوه ز شیرینی بسیار

داغم که لبت را به تمامی نتوان خورد !

 


موضوعات مرتبط: بنفشه زار (تک بیت های ناب)
[ چهارشنبه یازدهم بهمن 1391 ] [ 22:33 ] [ میثم محتشم ]
 

با سلام. گرچه «مدتی تاخیر شد» اما بالاخره لینک بولتن چهارمین کنگره ی سراسری شعر عاشورا «حنجره های سرخ» که دوم آذرماه ۹۱ در شهرستان الیگودرز برگزار شد ، آماده ی مطالعه ی دوستان شاعر شد.

تقدیم حضورتان:

 

http://uploadtak.com/images/j784_Boltan22.pdf

[ شنبه سی ام دی 1391 ] [ 12:25 ] [ میثم محتشم ]
 

پسر عزیزم « رضا »

 

پسر عزیزم- رضا محتشم

 

 

رضا محتشم. عکس های چهارمین کنگره سراسری شعر عاشورا«حنجره های سرخ»- الیگودرز

 

[ شنبه بیست و سوم دی 1391 ] [ 18:12 ] [ میثم محتشم ]

 

و خدا خواست چه خوشبخت درختی را که

گوشه یی از حرمت پاشنه ی در شده است!

                                                                                          عالیه مهرابی

سلام. بدون تردید و تعارف ، بومی سروده ها در ادبیات ما  مخاطب زیادی ندارن و در جایی که ادبیات فارسی در دنیای امروز در حال دست و پا زدن برای جهانی شدنه ، بی شک حلقه ی محاصره برای اینگونه اشعار ، تنگ و تنگ تر هم می شه. ولی نباید فراموش کرد که شعر ، فراتر از هر قاعده و قانونیه و هیج خط قرمزی هم تا به حال نتونسته دست و پا گیر شعر باشه. در هر ساعت و در هرجا و با هر زبان و گویشی که تراوش کنه ، تراوش کرده و عنان اختیارش رو هم به دست هیج صاحبی نمیده. با این مقدمه ی کوتاه ، یک غزل، دو دوبیتی و یک رباعی رو با گویش الیگودرزی که گویشیه مابین زبان فارسی و گویش بختیاری، تقدیم می کنم به آستان پر مهر «خم هشتم». امیدوارم با همه ی نارسایی، مورد عنایت آقا امام رضا (ع) و پسند شما دوستان مهربان واقع بشه.  

 

                                                تِیَه کالِم به ایوون طلاتَ 

                                                دلِم عینا کموتر مبتلاتَ

 

                                              اَیَر لونِ به خندیدن بِلی تاق

                                              به کوری بُردیَه هرچی نُواتَ

 

                                            اَیَرچه آسِمو رنگین کمو داشت 

                                                ولی مات کمون اَبریاتَ

 

                                            دلِم چی لوت سی یِه تُکِ بارو

                                              همیشَه ماطَلِ سوز دعاتَ

 

                                              تونِ اَفتو گواَن ، دردم گرُ با 

                                             تو خُ خورشید ، نیری از تیاتَ

                          

 ۱) چشمان کم رمق من به ایوان طلای تو دوخته شده

 و دلم مانند کبوتر، مبتلایت گشته است

 

۲) الف-  اگر لبهای شیرینت را به خنده بگشایی

نبات ـ که مظهر شیرینی است ـ برای همیشه به کوری میرود و از یادها فراموش می شود

   ب-  اگر لبهای شیرینت را به خنده بگشایی

  هر شیرینی یی که پیش از تو بوده به فراموشی می رود و تو در شیرینی از آن سبقت می گیری

 

۳) اگرچه آسمان صاحب رنگین کمانهای زیبایی است

 اما با آنکه این طاق زیبا را دارد  ولی باز هم حیران طاق ابروهای توست

 

۴) دل من مانند بیابان لوت ، خشکیده و به خاطر یک قطره باران،

    همواره چشم به راه دعای باران توست

 

 ۵) دَردَم گران، چرا تو را آفتاب (شمس الشموس) خطاب می کنند؟

   وقتی که خورشید با همه ی عظمتش، فقط نوری از چشمان توست

 

              ********* 

 

                                                   تیام اِز غُروَتِت آسارَه کِردَه 

                                                  هَمَه دَردامِه نومِت چارَه کِردَه

                                                   بِلا لا خوم بَمیرِم ، اِز فِراقت     

                                                  ز تِشنی لالَه خین فوارَه کِردَه

 

چشمانم از غربت تو اشکباران شده است

ای کسی که نامت چاره گر همه ی دردهای من است!

بگذار تا در درون خودم بمیرم وقتی که از فراق تو

از گلوی لاله هم خون فواره کرده است

*******

 

                                              تو که جُز سیوِ تَل اِز مو نچیدی        

                                              نَوُنِم سی چیشی ریمِه خریدی

                                              به ویرِت هِه وَرِت اِز تووَه گفتِم؟ 

                                             پشیمونِم ، « شتر دیدی ندیدی

 

ای کسی که از درخت عمر من ، جز سیب تلخ نچیده یی!

نمیدانم با این همه بدی من، چرا دوباره آبرویم را خریده یی؟

یادت هست در حضورت از گناهانم توبه کردم؟

من نمیتوانم گناه نکنم و از توبه پشیمان شده ام. پس شتر دیدی ندیدی

 

*******

 

                                          نِل دربه در و ری سیه و کال بَمیری 

                                          مو بار سفر بَستِمه تا قال بَمیری

                                  گفتِم وَرِ خوم: « اَ تو نَویدی...» ، که ز جا جِست   

                                        دل، مینِ قَدِم زِ : که کُرِ ! لال بَمیری

 

دل من! نگذار که رو سیاه و آواره و نارسیده بمانی و بمیری

من بار سفر بسته ام تا تو را در ظلمت و گناهانت رها کنم تا بمیری

با خود گفتم: « مولای من! اگر تو نبودی...» که دل حرفم را نیمه تمام گذاشت

و از جا بلند شد و محکم به کمرم کوبید و گفت: « ای پسر! خدا کند که لال بمیری»


موضوعات مرتبط: شعرهای من
[ شنبه بیست و سوم دی 1391 ] [ 16:12 ] [ میثم محتشم ]
 

پس از مدت ها رکود و عقب نشینی، تقدیم به دوستداران شعر و ادب پارسی:

 

با بیتی افسونگر آغاز می کنم که با آن به دام شعر طالب آملی افتادم:

      مُردم ز رشک، چند ببینم که جام می      

 لب بر لبت گذارد و قالب تهی کند!

 

بیتی دل انگیز و عبرت خیز که هیچگاه شاعرش را نشناختم:

          منی که نام شراب از "کتاب" می شستم         

 زمانه "کاتب" دکان می فروشم کرد!

 

بیتی کم نظیر از ذوقی اردستانی:

من رشته ی محبت تو پاره می کنم    

 شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم!

 

دعای یوسف قزوینی شنیدن دارد:

چه کوتاه است شب های وصال دلبران یارب! 

خدا از عمر ما بر عمر این شب ها بیفزاید!

 

بیتی خونین و اندوهبار از میرظهیرالدین:

        به گلشن رفتم و در خون نشستم        

 که هرجا غنچه یی دیدم دلی بود!

 

در احوالات دو دیده ی روحی همدانی:

         به روی او نگرستن ز من نمی آید          

من این دو دیده برای گریستن دارم !

 

به تصویر زیبای مصرع دوم این بیت از فصیحی هروی خوب نگاه کنید:

    بعد عمری که "فصیحی"! شب وصلی رو داد     

مردم دیده ی ما در سفر دریا بود!

 

این هم گونه یی از وداع در بیتی از فیاض لاهیجی:

         مرنج ار وداع تو ناکرده رفتیم             

که از خویش رفتن وداعی ندارد!

  

شوق و ناامیدی در دل یک بیت از پژمان بختیاری:

          نامه به دست نامه بر دیدم و نقش ره شدم       

 این شدم از نوشتنت، آه ز نانوشتنت!

 

حال عاشق از زبان آصفی هروی:

       شبی ز قد تو افتاد سایه بر دیوار          

هنوز عاشق بیچاره رو به دیوار است!

 

شهریار و شاهد او در شب های فراق:

     شب فراق تو شاهد بود ستاره ی صبح     

که خواب رنجه شد از انتظار دیده ی من!

 

رشک رشکی همدانی الحق شنیدن دارد:

      ما کم بضاعتیم و وصالت گران بهاست     

 مشکل میان ما و تو سودا به هم رسد!

 

این هم تصویری خیال انگیز و جانکاه از غزالی مشهدی:

     کس را نبینم روز غم جز سایه در پهلوی خود       

آن هم چو بینم سوی او،  گرداند از من روی خود!

 

تمثیلی دلربا از مجمر اصفهانی:

     به چه عضو تو زنم بوسه؟ نداند چه کند،      

بر سر سفره ی سلطان چو نشیند درویش!

 

حسن معشوق تا به آنجا جان ضمیری اصفهانی را گداخته است که:

            ز بس به حسن وی افزود، غم گداخت مرا         

نه من شناختم او را نه او شناخت مرا!

 

این هم از وقف غضنفر قمی:

        دلم پر آتش و چشمم پر آب شد هردو         

دو خانه وقف تو کردم خراب شد هردو!

 

تصویری غم آلوده از رفتن معشوق از آشفته ایروانی

      دستی به دامن تو و دستی بر آسمان       

دست دگر کجاست که خاکی به سر کنم؟!

 

تمثیلی نازک خیالانه از فرهت:

     دل در خیال چشم تو از دست داده ام       

یک شیشه را به دست دو بدمست داده ام!

 

انتظار شهابی قزوینی را ببینید:

       در آرزوی تو شوقم نگر که در شب هجران      

اجل به کار خود و من در انتظار تو بودم!

 

اثر ناله های رفیق کاشانی این است که:

      دوش تقلید جرس کردم و صد قافله سوخت     

آه اگر ناله پریشانتر از این می کردم!

 

مضمونی غمبار از صائب تبریزی:

         دست رحمت کس به سوی من نمی سازد دراز       

چون گل پژمرده بر روی مزار افتاده ام!

 

این هم از بخت شمس الدین فقیر:

           در بر آمد یار و ما  بیخود شدیم             

بخت شد بیدار و ما را خواب برد!

 

معشوق بی وفا اینگونه اشک ناصح تبریزی را درآورده است:

     دامن از دستم کشیدی، گریه تا دامن دوید       

«دور شو» گفتی ز پیشم، اشک پیش از من دوید!

 

خواب عاشق را در بیتی اندوهبار از صبوری بشنوید:

    طرفه حالی است که عاشق شب هجران دارد    

خواب ناکردن و صد خواب پریشان دیدن!

 

شاید کمتر بیتی را با این حرارت از غم و اندوه شنیده باشیم. از زمانای اردستانی:

        یک خنده چو گل نامزدم ساخته بودند        

چیدند مرا غنچه و آن هم ز میان رفت!

 

ببینید امینی تربتی اغراق را تا به کجا کشانده است:

      جان رفت و عمری است که در انتظار تو      

دزدیده ام به دل، نفس واپسین خویش!

 

چند بیت از این دست که بیدل دهلوی گفته است می توان یافت؟ آمیخته ای از صدا، تصویر و مضمون:

به انگشت عصا هردم اشارت می کند پیری

که مرگ اینجاست یا اینجاست یا اینجاست یا اینجا!

 

و حسن ختامی زیبا از واقف هندی:

            دردمند از کوچه ی دلدار می آییم ما           

آه کز دارالشفا بیمار می آییم ما! 

 


موضوعات مرتبط: بنفشه زار (تک بیت های ناب)
[ سه شنبه پنجم دی 1391 ] [ 23:48 ] [ میثم محتشم ]
 
 

[ جمعه پنجم آبان 1391 ] [ 14:50 ] [ میثم محتشم ]

سلام. اگه دوستای همیشگی، مطالب وبلاگ قبلی منو مطالعه کرده باشن، یکی از مهمترین پست ها، پست تک بیت ها و رباعیات برگزیده به ویژه از حوزه ی سبک هندی بود. شاعر خوش ذوق و توانمند همشهری، فریده چراغی که نامش رو بیشتر با اشعار زیبای بختیاری شنیدیم، طی پیامی بلند نظرانه، حقیر رو مکلف به انتقال اون اشعار از وبلاگ قبلی به این وبلاگ کرده و نوشته بود:

«دست مريزاد منتظر انتقال مطالب وب پيشين تان به اين خانه ي نو هستم.معموله تو اسباب كشي وسايل خوبمونو با خودمون ببريم»

از این سبب حقیر هم اطاعت امر کردم و قصد دارم هراز چندگاهی بعضی از این پست ها رو به این وبلاگ منتقل کنم. امید که زیبایی این ابیات مانع نشستن غبار تکرار بر اونها بشه.

ضمنا باید بگم گردآوری ابیات برگزیده،نزدیک به بیست سال زمان برده و امیدوارم در این راه از پیشنهاد شما عزیزان محروم نمونم. به گلستان شعر سفر کنیم و تک شاخه هایی برچینیم:

 

به حکم ادب، اول از استاد سخن، سعدی،  آغاز می کنم:

ای صبح شب نشینان! جانم به طاقت آمد

از بسکه دیر ماندی چون شام روزه داران!

 

 بیتی حیرت انگیز از شوکت بخارایی

پیر هرچند شود بیشترش می خواهند

دختر تاک، عجب بخت جوانی دارد!

 

از صفیری جونپوری شاعری هندی که میراث او شوربختانه دو سه بیت است:

ز عشق زادم و عشقم بکشت زار و دریغ،

خبر نداد به رستم کسی که سهرابم!

 

به دوگانگی مرجع واژه های این بیت از غنی کشمیری خوب نگاه کنید:

غافل دادیم دل به دستت

ما را یاد و تو را فراموش!

 

بیتی اندوهناک از طالب آملی:

آن طفل یتیمم که ز بس بی کسم، از باد

دریوزه کنم جنبش گهواره ی خود را!

 

غم تنهایی در بیتی از حکیم شفایی اصفهانی:

پرستاری ندارم بر سر بالین بیماری

مگر آهم از این پهلو به آن پهلو بگرداند!

 

بیت یگانه یی از کلیم کاشانی :

خاک پای تو قدم گر نگذارد به میان

که به هم صلح دهد دیده و بینایی را؟!

 

بیت خونباری از صیدی تهرانی:

رسیده ام به گلستان وصل و نومیدم

که گل به شاخ بلند است و باغبان، نزدیک!

 

دو بیت از غزلی گریان از زنده یاد علی اشتری(فرهاد):

ای غم! اگرچه عهد تو بشکسته ام به می

نازم تو را که بر سر پیمان نشسته یی

ای اشک هرچه ریزمت از دیده زیر پای

بینم که باز بر سر مژگان نشسته یی!

 

از زنده یاد حسین منزوی:

شرمنده نیستیم ز هم در گرفت و داد

چندان که می خورم غم تو، می خورد مرا !

 

و رباعی دلنشینی از رهی معیری:

کاش امشبم آن شمع طرب می آمد

وین روز مفارقت به شب می آمد

آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست

ای کاش که جان ما به لب می آمد!


موضوعات مرتبط: بنفشه زار (تک بیت های ناب)
[ پنجشنبه سی ام شهریور 1391 ] [ 11:39 ] [ میثم محتشم ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

زمین به دوش خود الوند و بیستون دارد
غبار ماست که بر دوش او گران بوده ست!
اقبال لاهوری
امکانات وب