باید که پا به پات بیایم
قالب وبلاگ
لینک دوستان

علیرضا قزوه را که می شناسیم. همان که می گفت: «مولا ویلا نداشت!». اما بعدها که دست داد، با چاپ دیوان دست نخورده و تصحیح نشده ی بیدل، آن هم با قطعی کم نظیر و کاغذی نادر، و فروش فراوان و البته شاید هم سفارشی، اثبات کرد که می شود از طریق شعر هم کسب ویلایی کرد.

حالا این استاد ارجمند(!) دستی به قلم برده و مقاله یی در فراق سیمین بهبهانی نگاشته که ای کاش اندکی تامل می کرد تا اینگونه مورد هجمه ی شعر دوستان  قرار نگیرد و اندک اعتبارش را به خطر نیندازد. کاش به این وصیت سعدی عمل می کرد که:

تا مرد سخن نگفته باشد           عیب و هنرش نهفته باشد!

گرچه در توجیه نامه ی بعدی، قزوه تلاش فراوانی کرده تا توپ را به زمین انقلاب اسلامی بیندازد و آنچه را که نوشته شکوائیه یی بنامد در غم انقلاب اسلامی، اما شاید فراموش کرده یا خوش بینانه تر بگویم، بی اطلاع بوده که آن روزهایی که سیمین در غم شهدا و جانبازان انقلاب، اشعاری مثل: «شلوار تا خورده دارد مردی که یک پا ندارد» یا «گردن آویز» یا بسیاری اشعار مذهبی را می سرود، قزوه هنوز در الفبای ابتدایی شعر دست و پا می زد و شاید درک درستی از شعر نداشت، چه رسد به شعر دفاع مقدس. این ادعای گزافی نیست. مقایسه ی شعر دو شاعر از دیرباز تا امروز این را می گوید. به هر حال جناب قزوه، مقاله یی نوشته که این مقاله با جوابیه ی دکتر محمدعلی شیخ الاسلامی، و نیز ابراز نگرانی بسیاری از ادیبان، روبرو گردیده است. در پایین، مقاله ی قزوه، جوابیه ی دکتر شیخ الاسلامی و پاسخ قزوه به انتقادات را بخوانید و قضاوت کنید.

مقاله ی «فاتحه یی بر سیمین» به قلم علیرضا قزوه:

سیمین برای ما تنها همان سیمین بود. اگرچه بعضی از سامریان دوست دارند از او گوساله زرین دیگری بسازند. دوستی برایم نوشته بود که کاش سیمین همان سیمین سال های شصت بود. دوست دیگری از قول یک ناشر معروفی که حالا سالهاست درگذشته می گفت ای کاش این خانم در پیری به جای آن که پوست خود را بکشد و جوان کند کمی هم فکر خود را می کشید و جوان می کرد. دیگری برایم نوشته بود آنچه او در باره حضرت آقا سروده بود حتی هجو هم نبود ، چیزی بود در مایه های لوندی و دریدگی و کمی پایین تر از هزل. می گفت سیمین اگر در هر کشوری جز ایران بود از رهبرانش سیلی دریافت می کرد اما او در پیری گلوله زد و گل گرفت از جوانان این مرز و بوم. می گفت حسین منزوی با مرگش و با فقرش ثابت کرد که یک ایرانی آزاده و دیندار است که تا سرودن اشعاری برای کربلا و امام جواد (ع) هم جلو آمده است اما سیمین تمام عشقش آن بود که آبی به آسیاب آن طرف آبی ها بریزد و ریخت. می گفت تمام دیوان سیمین از نظر من با چهار غزل حسین منزوی قابل قیاس نیست. گفت نظر تو چیست؟ گفتم که البته از نظر من هم منزوی بسیار تا بسیار شاعرتر بود و پیشتر از سیمین حرکتی را در نوگرایی غزل سامان داد که سیمین از بی سروسامانی این شاعر بهره برد و آن را به نام خود ثبت کرد اما با این همه سیمین هم زنی ست که ایران را دوست داشت و از خاندانی نژاده و بزرگ بود و روزگاری در دوران میانسالی اندیشه و فکرش بسیار تا بسیار بهتر از امروز کار می کرد . همان روزهایی که آزادشدن پادگان حمید و حماسه هفده شهریور در شعر او انعکاس داشت را می گویم. دوستم دوباره می گفت او تشخیص های سیاسی اش اصلا درست نبود. و بعد برایم این مصرع را خواند که آدمی پیر چو شد حرص جوان می گردد.
گفت زبانم به فاتحه نمی چرخد. دست خودم نیست. گفت کسی که با شاعران بزرگی چون حافظ و مولانا و بیدل هر شب شب نشینی دارد و دمخور روح و زبان و فکر آن بزرگان است مقهور شاعرانی چون سیمین نمی شود. گفت من از سیمین مکدرم. این همه جوانان خوب و مستعد ایرانی... تو باید بروی شعرت را بدهی داریوش بخواند؟ دوباره گفت نظرت چیست؟ چه می کنی؟ گفتم من فعلا دارم فاتحه می خوانم . تو هم که با این حرفهایت فاتحه سیمین را خواندی. حالا اگر دلت خواست و لبت چرخید یک فاتحه ای هم بخوان برای آمرزش روحش.

 

به قلم دکتر محمدعلی شیخ الاسلامی(شیوا)

رندی دیگر است و دریوزگی دیگر

فاتحه ای بر سناریوی قزوه

   جناب قزوه ! رندی دیگر است و دریوزگی دیگر. آورده اند که حافظ پس از سرودنِ بیت: گر مسلمانی ازین است که حافظ دارد/ وای اگر از پسِ امروز بود فردایی، در مضانّ اتهام واقع شده که شک در روزِ جزا آورده و لایقِ تکفیر. حافظ به توصیه ی « ابوبکر تایبادی » بیتی بر آن مقدّم داشت بدین معنی که آن سخن از دیگری ست و نه خود او. تا به مقتضاء آن مثل که نقلِ کفر، کفر نیست از این تهمت نجات یابد و آن بیت این بود: این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت/ بر در میکده ای با دف و نی ترسایی.  (حبیب السیر خواند میر ج ۳  ص۱۵-۱۶). بله حافظ با چنین رندی از جرمِ تکفیر رست و امروزه قرنِ هشتم هجری را به نامِ او میشناسند و نه رجالِ سیاسی وقت. سخنانِ تو در نهایتِ تلخی به « بزرگترین غزلسرای زنِ زبانِ فارسی » اجری که در ادبیاتِ ایران نداشتی ضایع تر کرد. این که شخصیت های مجازی را در متنی ساده لوحانه دریوزه کنی و سخنانِ ناروای خود را در باره ی سیمین بهبهانی از زبانِ ایشان بگویی، «فاتحه ای بر سیمین» نبود،که فاتحه ی بود بر سناریویی به نامِ «علیرضا قزوه». «به کدام مذهب است این؟» که بر جنازه ی نحیفِ بانوی پیرِ مرده ای چنین بی پروا رجز می خوانی با آن که می دانی اگر زبانِ سخن داشت، به آهی یکسر با خاک برابر  بودی. چه مردستانی ست این کشور و چه مردی تو؟

اگر این همه دلِ پری از او داشتی چرا تا زنده بود نگفتی. تو هیچ به مصلحت اندیشی مجبور نبودی. حال که جولانگهِ خویش نشناخته ای و عِرضِ خود را برده و دوستان را به زحمتِ انداخته ای از دوستانت شکایتی نباشد که زبان به طعنِ تو بگشایند. اگر بزرگانِ ادبِ این دیار چیزی نمی گویند از آن روست که تو را به حسابی نمی آورند. پس قدرِ جورِ دوستان و زبانِ تلخشان را بدان.

سال های دهه ی شصت و هفتاد شعرهای تو، با حداقل بهره ای از شاعرانگی و تنها به خاطرِ داشتنِ زبانی تند و بی پروا که از «صیغه ی چهاردهم حاج آقا» می نالید و می خواست پاسِ خونِ شهدا را بدارد، الگوی من و امثالِ من بود و ما که پرورش یافته ی سلمان بودیم، فراقِ او را با تو تسلی می دادیم و در پاسخ به یاوه گویانی که چنانشان می پنداشتیم، هرگونه شائبه ی زبان به مُزدی تو را منکر می شدیم. همان زمان که تو از ویلای نداشته ی مولا سخن می گفتی و هنوز نه دکترای ادبیات داشتی و نه رایزنِ فرهنگی بودی و نه ... و ما را در دانشگاه به خاطرِ یک از دهِ چنین سخنانی محکوم به ضد انقلابی بودن می کردند. امروز امّا حضورِ تو در پهنه ی ادبِ این دیار را سناریوی از پیش آماده می دانم و بر خود و امثالِ خود می خندم به خاطرِ ساده لوحی و این که آماسی را فربهی پنداشتیم. شک نکن که اگر سلمان و قیصر و سیّد امروز زنده بودند همین سخنان و حتی صعب تر از آن را از ایشان می شنیدی. چنان که چندی پیش از نزدیکترین یارانِ ایشان شنیدی.

رکاکت از اهلِ ادب به هیچ وجه پسندیده نیست. من هجویه ی کذایی را که از آن سخن راندی نخوانده ام، که اگر به رکاکت آلوده بود از هیچ کس پسندیده نیست و بی شبهه ای مردود است و اگر حاوی انتقاد بود که به تصریحِ امامِ اوّلِ شیعیان(ع)، حقی را که از حاکمِ مسلمان بر عهده داشت به جای آورد. امّا تو چرا چنین زبان به هزل گشوده ای و از دریدگی بانویِ شاعرِ  ایرانی هرچند مخالفِ سیاست های روز، سخن می گویی؟ عجیب است مگر از سیمینِ بهبهانی انتظارِ انقلابی بودن داشتی؟ یا هیچوقت انقلابی بوده که بعد رویگردان شده باشد؟  دمی به خود آ و ببین که چه شد که سیمین که پیام آورِ عشق بود منادی نفرت گردید و مخالف سرایی پپیشه  کرد.

از منزوی گفتی؟  آن شاعرِ شوریده ای که به علتِ شوریدگی، نمی توانست برای خود نامی و کامی کسب کند. و سیمین از این فرصت استفاده کرده سردمداریِ غزلِ معاصر را از او غصب کرده؟؟!!. چه نارواییِ عجیبی و چه کج اندیش ادیبی!  چرا نمی گویی قحط الرجال است در کشورِ فردوسی و حافظ؟ خیر آقا سیمین به علتِ صداقتی که در شعرش موج می زد گلباران شد و لاغیر.  جایی خوانده ام که اخوانِ ثالث در سال های اولِ انقلاب، با ارسالِ شعری از رئیسِ جمهورِ وقت رسیدگی به امورِ مادی منزوی را درخواست کرد. همان زمانی که شما ودوستانتان اینجا و آنجا، به ناروا زمامِ امورِ فرهنگی کشور را با حقوقِ مکفی؟!، به دست می گرفتید و آن شاعرِ فحل، هنوز در سال های آخر دهه ی هفتاد، در فقر و تنگدستی با بیماری و ... مبارزه می کرد و گاهی بودم و می دیدم که همچون غریبه ای به جلسه ی شعرِ جنابعالی در حوزه می آمد و تو که امروز سینه چاکِ او هستی قدمی رنجه نمی کردی که جای خویش را به ناحق از امثالِ او غصب کرده بودی، به او دهی. من همان روزها نیز شرمم می آمد از آن بالا نشینی ها!

سخن زیاد است. وای به روزی که زنده باشم و زبانم در خواندنِ فاتحه ای بر قزوه به تردید و لکنت بیفتد.

اول شهریور 1393

دکتر محمدعلی شیخ الاسلامی (شیوا)

پاسخ نامه ی علیرضا قزوه:

در مجلس تلقین سیمین

سیمین را بسیار بیشتر از آنچه بر زبان راندم دوست دارم و قبول دارم و برایش فاتحه هم خواندم و می خوانم .  آن دوست که با من گفتگو کرده بود هم در عالم واقعیت حضور دارد ، حضوری بس پررنگ ، از آن جنس حضورها که بسیاری از بزرگان این مرز و بوم او را می شناسند و صاحب ده ها اثر منظوم و منثور و نقد و پژوهش است و بزرگانی چون شفیعی کدکنی مهر تایید بر آثارش زده اند و تقدیم به او قصیده هم گفته اند. او خود زنده است و این متون را می خواند و روزی لابد اگر صلاح بداند سخنش را رویاروی خواهد گفت. این را گفتم که گفته باشم مرام من دروغگویی و پنهان شدن پشت سر این و آن نیست. آن گزارش واقعی ترین گزارشی ست که با همه تلخ بودن هایش عین واقعیت است.

 

اما دوستان و دشمنان عزیز! گله های من از جنس گله های شخصی و پاسخی به طعن و کنایه های به من نیست که  اصلا من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم ، بلکه آنچه مرا به نوشتن آن متن با صراحت و بی پروا واداشت  مسامحه نکردن با موازین انقلاب هنگام حراج پنهانی و شبانه انقلاب بود.  راستش بسیار تا بسیار تاسف خوردم وقتی پیام های تسلیت مقامات امریکایی را دیدم و سکوت روشنفکران انقلابی و غیر انقلابی را. مگر این همان امریکای جهانخوار نیست که این همه در شعر نسل شاعران بیداری بدان اشارت رفته است؟

 

اگر این جماعت که لعن و نفرین و فحش و فضیحت نثار من کرده اند از تبار همان جماعتند که وقت فاتحه در روز شهادت امام جعفر ابن محمد(ع) سوت و کف می زدند زهی سعادت بر من که نفرینشان هم از جنس همان سوت و کف است و از جنس هباء منثوراست.

 

اما جماعتی که مرا دشنام دادند... روزی اگر نوبت رفتن من شد هیچ کدامشان به مجلس تشییع و فاتحه من نیایند. من نیاز به فاتحه خوان دارم، اما نیاز به سوت زن و کف زن هرگز. این سوت و کف زنان در نگاه من حتی کف های روی آب هم نبوده و نیستند. شگفتا که برخی شان به من مرام مردانگی می آموزند و دریغا که در این زمانه بازی با ارزش ها و حراج خون شهیدان کمتر مردی می بینم در میان این همه جماعت رجاله.

 

سیمین به شهادت آثارش بسیار تا بسیار شاعر بود و بسیار تا بسیار راه های ناگشوده و ناهموار را هموار ساخت. این که بخواهد نامی از ایشان بماند یا نماند به دست من و امثال من نیست. آن که پیمانه و غربال به دست دارد از پس ما و ایشان می آید و کار خود را می کند. من تنها به عنوان یک فرزند کوچک این انقلاب - که انقلاب را و شهیدانش را دوست دارم- می گویم اتفاقا از جنازه سیمین و فکر سیمین سوء استفاده شد تا عده ای ورشکسته انقلاب را تحقیر کنند. نمونه اش را هنگام تلقین خواندن بر جنازه سیمین دیدیم عده ای همچنان به جای صلوات و دعا سوت می زدند و فرزند سیمین خانم مجبور شد به آن جماعت اعتراض کند که مادر من یک مسلمان بود. بگذارید تلقین را بخوانند...

 

من سوالم این است چرا در مراسم تشییع مثلا قیصر امین پور و سیدحسن حسینی یا خانم صفارزاده کسی به خود اجازه نداد سوت و کف بزند؟  یا مثلا سخنگوی کاخ سفید و شهبانوی دیبا از ینگه دنیا پیام تسلیت بدهند و در شبکه های بی بی سی و ... برای خودشان جشن بگیرند؟ چون این جماعت در شعرشان و در زندگی شان و مرام شان نشان دادند که از  جنس جماعت سوت و کف زنان  نیستند. اگرچه سیمین هم در لابلای اشعارش چندین و چند شعر برای امام هشتم و برای حضرت علی و برای  رزمندگان و حتی برای مردم فلسطین دارد و حتی نامگذاری دو پسرش با نام های علی و حسین نشان از ارادت ایشان به اهل بیت سلام الله علیهم اجمعین داشته و دارد. ضمن آن که پیشانی نوشت بسیاری از اشعار سیمین به صراحت آیاتی از قرآن مجید است. و این که سیمین در خانواده ای بزرگ و دانشمند و معتقد به موازین دین به دنیا آمد . همین ها دلیل خوبی ست که او چندان هم به این مسائل بی تفاوت نبود.

 

با این همه من و نسل من ممکن است نسلی بی پروا باشد و در دفاع از موازین انقلاب گاهی تندی کند اما بی ادب نیست. سیمین هم مثل طاهره صفارزاده جای مادر ما  و مادربزرگ ماست. خاک بر او خوش باد. یادش با تمام گلایه های بزرگ و کوچک در قلب ماست.

 

و اما کاش  جماعت سوت و کف زن شعرهای او را خوانده بودند و به جای این هیاهوها همان حمد و سوره ای که خود او می طلبید را بر زبان می آوردند. این بیت سیمین سزاوار چندین و چند حمد و سوره است. اگر از نسل سوت و کف نیستید بخوانید:

 

یک حمد یک سوره باید لب ها به جنبش درآید

آنگه که ظرفی ز خرما پیش آورد سوگواری...

[ یکشنبه دوم شهریور 1393 ] [ 10:41 ] [ میثم محتشم ]

چند بیت ناب از صائب تبریزی به بهانه ی دهم تیرماه، سالروز بزرگداشت این شاعر بزرگ

 

بسکه بر آن پیکر سیمین، قبا چسبیده است

هرکه او را در قبا دیده ست، عریان دیده است!

 

 

ز بس گفتار من از دل غبار آلود می خیزد

چو بردارم قلم، خط غبار از کلک من ریزد!

 

 

یار گندمگون، جوی نگذاشت در من عقل و هوش

خرمنم را سوخت این گندم نمای جو فروش!

 

 

بلبلان سوگند بر سی پاره ی گل خورده اند

کز گلستان شبنم گستاخ را بیرون کنند!

 

 

یادگار جگر سوخته ی مجنون است

لاله یی چند که از دامن صحرا برخاست!

 

 

ما چو خار از هر سر دیوار گردن می کشیم

شبنم گستاخ را بنگر کجا آسوده است!

 

 

دلم به پاکی دامان غنچه می سوزد

که بلبلان همه مستند و باغبان تنها!

 

 

مجنون به ریگ بادیه غم های خود شمرد

یاد زمانه یی که غم دل حساب داشت!

 

 

در چشم پاک بین، نبود رسم امتیاز

در آفتاب، سایه ی شاه و گدا یکی است!

 

 

مُردم در آرزوی شبیخون بوسه یی

یارب به خواب مرگ رود پاسبان تو!

 

 

هیچ کس از هیچ،هیچ چیز نخواهد

ایمنی از بوسه زان دهان که تو داری!

 

 

ز بعد مرگ، کسی خط به قبر ما نکشید

ز بهر آنکه نبودیم در حساب کسی!

 

 

گرچه هر گوشه یی از کنج دهانش گیراست

بوسه را چشم به جایی است که من می دانم!

 

 

آنکه در آیینه دارد بوسه را از خود دریغ

کی به عاشق واگذارد اختیار بوسه را!

 

 

به بزم غیر، دل خویش می خورد عاشق

چو بلبلی که به دکان گلفروش برند!

چنان که حسن تو بیخود شد از نظاره ی خویش

مگر ز خانه ی آیینه اش به دوش برند!

 

 

چون گل ز ساده لوحی در خواب ناز بودم

اشک وداع شبنم بیدار کرد ما را!

 

 

چه ساده ام که به دست تهی طمع دارم

که پر ز بوسه کنم چاه آن زنخدان را!

 

 

هر پاره از دلم به جهانی فکند، آه

این طفلِ باددست، چه با این رساله کرد!

 

 

قسم به عشق که از فیض پاکدامانی است

که خلوت همه خوبان کنار آیینه است!

 

 

حسن و عشق پاک را شرم و حیا در کار نیست

پیش مردم شمع در بر می کشد پروانه را!

 

 

ای سکندر تا به کی حسرت خوری بر حال خضر

عمر جاویدان او، یک آب خوردن بیش نیست!

 

 

رحم کن بر دل بی طاقت ما ای قاصد!

ناامیدی خبری نیست که یکبار آری!

 

 

دست رحمت کس به سوی ما نمی سازد دراز

چون گل پژمرده بر روی مزار افتاده ام!

 

 

در عشق، فیض چاک گریبان غنچه را

از رخنه های دام و قفس می توان گرفت!


موضوعات مرتبط: بنفشه زار (تک بیت های ناب)، شاعران سبک هندی
[ دوشنبه نهم تیر 1393 ] [ 23:52 ] [ میثم محتشم ]

(به بهانه ی تصویب مجدد برگزاری کنگره ی سراسری شعر عاشورا «حنجره های سرخ»)

وقتی که فیلت یاد هندوستان می کند.

سومین کنگره ی سراسری شعر عاشورا «حنجره های سرخ» رسماً روز چهارشنبه 23 آذرماه نود، در شهرستان الیگودرز کلید خورد تا دلباختگان مکتب سرخ حسینی _ که این روزها دل آشفته ی بی حرمتی های هم پیالگان ابلیس، خونخواران داعش، هستند_ یک بار دیگر گرد هم بیایند تا دار و ندار اندیشه ی خود را یکجا نثار خاک پای مولایی کنند که قرن هاست دست هیچ دلاوری به گرد سکوی قهرمانی اش نمی رسد.

این برنامه هم مثل بقیه ی برنامه ها با نظم و صلابت، در فضایی پر از عشق و ارادت و با حضور شاعران برگزیده و دو میهمان برنامه، آقایان بیژن ارژن و محمدعلی مودب برگزار شد تا برای همیشه در دفتر خاطرات خاطر مهربان شاعران عاشورایی، ثبت شود و به یادگار بماند. زیبایی های این کنگره ی صمیمی آنقدر بود که کمتر کسی ضعفی از آن به یاد داشته باشد الا عواملی که در پشت صحنه، روزها و شب ها خون دل خوردند تا زحماتشان به یکباره توسط یار نامهربانی که وظیفه یی جز انعکاس مشروح کنگره در شبکه ی چهارم سیما نداشت و حق الزحمه ی خود را هم تمام و کمال دریافت کرده بود، به یغما رود و پامال شود.

نه اینکه کسی عقده ی دیده شدن در تلویزیون را داشت، نه. که اگر چنین بود خوب بود همان روزها صدایش را بلند کنیم نه امروز که دیگر روزهای زیادی از آن سپری شده و حق و حقوق هنرمندان این شهر و برگزیدگان کنگره پامال هوس خواهی شده است. قضیه از این قرار بود که از همه ی این کنگره ی بزرگ، از همه ی مهربانی پررنگ مردم این شهر محروم، از همه ی صمیمیت شاعران برگزیده، فقط دو نما از سالن پر از خالی(در زمان تعطیلی کنگره)، تصاویری از داوران و تصاویری طولانی و مشروح به اندازه ی روایت سابقه ی هنری و قرائت اثر از دو شاعری که دست بر قضا و از عجایب روزگار(!) از همشهریان آقای تهیه کننده بودند، آن هم در لحظات میان برنامه یعنی زمانی که هیچکس در سالن برگزاری، حضور نداشت ، پخش شد و لاغیر و هیچکس صحنه ی دیگری از این کنگره ندید که ندید.

انگار نه انگار که اینجا الیگودرز بود و تا شهر آقای تهیه کننده که پول خوبی هم گرفته بود تا این کنگره و شاعرانش را معرفی کند، هزار کیلومتر فاصله داشت. البته فقط صدای اعتراض هنرمندان و مردم این شهر نبود که به هواخواهی بلند شد و البته طبق عادت مالوف، به خاطر حجب و حیا، به یکباره هم فروکش کرد که صدای برگزیدگان کنگره هم به هوا بلند شد. شاعران منتخب، زمان پخش برنامه را توسط پیامکی که برایشان ارسال کردیم، می دانستند و چشم به راه دیدن دوباره ی گوشه هایی از این کنگره بودند که بعد از پخش برنامه از شبکه ی چهار، با ارسال پیامک هایی از قبیل: راستی ما به الیگودرز آمده بودیم یا ... ؟ اعتراض هنرمندانه ی خود را ابراز کردند اما این داستان هم از سری داستان های روغن ریخته و نذری ابوالفضل بود که به جایی نرسید. تنها خاطره ی تلخ این کنگره همین بود. بی تردید روزی همه ی ما در دادگاهی پر از عدل و در محضر مولای مهربان شهیدان به نظاره ی اعمالمان خواهیم نشست. امید که آنروز سربلند باشیم «باقی فسانه است!». یا علی.

[ پنجشنبه پنجم تیر 1393 ] [ 19:21 ] [ میثم محتشم ]

سلام. غزلی ناب از صائب تبریزی. این غزل رو با صدای دلربا و استخوانسوز استاد محمود محمودی خوانساری بشنوید تا به زیبایی های اون بیشتر پی ببرید.

 

ما نام خود ز صفحه ی دل ها سترده ایم
در دفتر جهان ورق باد برده ایم


چون سرو تازه روی، در این بوستان سرا
در راه گرم و سرد جهان پا فشرده ایم


رقص فلک ز جوش نشاط درون ماست
چون خون مرده گرچه به ظاهر فسرده ایم


نزدیکتر به پرده ی چشم است از نگاه
راهی که ما به کعبه ی مقصود برده ایم


از صبح پرده سوز، خدایا نگاه دار
این رازها که ما به دل شب سپرده ایم


گر خاک ره شویم، فرامش نمی کنیم
از چشمه سار تیغ تو آبی که خورده ایم


از یک نگاه گرم، شویم آتش و سپند
هرچند تخم سوخته در خاک مرده ایم


از آرزوی میوه ی فردوس فارغیم
دندان صبر بر جگر خود فشرده ایم


مجنون به ریگ بادیه غم های خود شمرد
با عقده های دل غم خود ما شمرده ایم


بگذر ز دستگیری ما ای سبوی خام
ما التجا به پای خم می نبرده ایم


هر نقش نیک و بد که چو آیینه دیده ایم
صائب ز لوح خاطر روشن سترده ایم


موضوعات مرتبط: شاعران سبک هندی
[ چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393 ] [ 17:42 ] [ میثم محتشم ]

سلام. سال نو مبارک. بعد از مدتی که از یک مسافرت دور و دراز، به وطن برگشتم، با دو رباعی برای طبیعت به روز شدم:

 

رفتی و نشستی و جفایش کردی


چیدی گل را   و   بی صفایش کردی


بالی ز فرشته  بود    ، پیغمبر  گفت


آن شاخه که بی سبب جدایش کردی

 



یک عمر همیشه وقت با  مردم بود


اما      زخمی    تیغ  نامردم بود


در گوش دلم ناله ی تلخی می کرد


رودی که گل آلوده ی ما مردم بود!




موضوعات مرتبط: شعرهای من
[ پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 ] [ 16:15 ] [ میثم محتشم ]

بارها و بارها یاد کردم از بیتی حیرت انگیز و افسونگر که در عالم شعر، برای من، به تعبیر غنی کشمیری «دامی همرنگ زمین بود» که : «گرفتار شدم» . اصلاً چرا اصل بیت غنی رو ننویسم که جناب صائب، با اون همه ابیات ناب، آرزو داشت که ای کاش غنی زنده بود که تمام دیوانش رو با همین یک بیت، معاوضه کنه!

خط سبزی به رخ سبز، مرا کرد اسیر

دام، همرنگ زمین بود، گرفتار شدم!

و اما اون بیت زیبا و کم نظیر. بیتی از «طالب آملی» :

مُردم ز رشک، چند ببینم که جام می

لب بر لبت گذارد و قالب تهی کند!!!

به این بیت پر سوز و گداز هم از این شاعر پراحساس، توجه کنید:

از چشم خود مرا گله هست و ز یاس نیست

دانم که هرچه کرد به جانم، امید کرد!

و اما در این پست قصد دارم دو غزل از بهترین غزلیات این شاعر خوشگو و ملک الشعرای دربار جهانگیر گورکانی رو به علاقمندان شعر، تقدیم کنم:

غزل اول، برای اولین و البته آخرین بار، توسط هنرمند دلسوخته، زنده یاد استاد محمودی خوانساری در یکی از آثار گلها، اجرا شد.

                 ز گریه شام و سحر دیده چند تر ماند                 

دعا کنیم که نی شام و نی سحر ماند

ز غارت چمنت بر بهار، منت هاست

که گل به دست تو از شاخه تازه تر ماند!

              دو زلف یار به هم آنقدر نمی ماند                     

که روز ما و شب ما به یکدگر ماند!

           نهاده ام به جگر داغ عشق و می ترسم             

جگر نماند و این داغ بر جگر ماند!

               برای عزت مکتوب او به دست آرید                   

فرشته یی که به مرغان نامه بر ماند

ز بس فتاده به هرگوشه پاره های دلم

 فضای دهر به دکان شیشه گر ماند!

              ز شهد خامه ی «طالب» چو لب کنم شیرین          

دو هفته در دهنم طعم نیشکر ماند 

 

غزل دوم:

از ضعف به هرجا که نشستیم، وطن شد

وز گریه به هرسو که گذشتیم، چمن شد!

جان دگرم بخش، که آن جان که تو دادی

چندان ز غمت خاک به سر ریخت، که تن شد!

پیراهنی از تار وفا دوخته بودم

چون تاب جفای تو نیاورد، کفن شد!

هر سنگ که بر سینه زدم، نقش تو بگرفت

آن هم صنمی بهر پرستیدن من شد!

عشاق تو هریک به نوایی  ز تو خشنود

گر شد ستمی بر سر کوی تو، به من شد

از حسرت لعل تو ز خون مژه «طالب»

چندان یمنی ریخت که گجرات، یمن شد!

[ چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392 ] [ 23:28 ] [ میثم محتشم ]

به بهانه ی تبریک خجسته زادروز پیام آور نور و مهربانی، با یک رباعی قدیمی به روز شدم.

 

آن شب همه جا سپیده بر در می زد

خورشید به رغبت از افق سر می زد

تا بال به زیر پای آن مرد کشد

جبریل در آشیانه پرپر می زد!


موضوعات مرتبط: شعرهای من
[ یکشنبه بیست و نهم دی 1392 ] [ 14:4 ] [ میثم محتشم ]

 

این همه سکوت برای حفظ آرامش است یا حفظ چیزهای دیگر!

پونز و از نقشه ت بکن بابا کشتیمون! کمی اون ور تر بذار و فشارش بده پولشم بگیر . مشتی! له شدن کمه... تیزی پونز هم تحمل کنیم؟ تو خوبی والله. فقط شانس اوردیم قول «قاسمیّتِ» روز قیامتو بت ندادن وگرنه دهنمونو ...

ای وای یادم رفت که زبون هم و نمی فهمیم. ببخشید عمو! (بابا خرفت! تو که داری فارسی می نویسی چی می گی زبون هم و نمی فهمیم؟). امون بده. خرفت چیه؟ قد یه خط گلایه هم حوصله نداشتی؟ این همه چند ساله سربارمونی و بارمون می کنی و زبونتم نمی فهمیم حالا دو دقیقه فارسی صحبت کردنمونو تحمل کن دیگه.

ما رو بگو با کی صحبت می کنیم. دیوار! دیوار! خونت خراب دیوار! بابا فلانمون کردی. نمی خواد انجام بدی فقط جهت شادی روح اموات الفاتحه مع الصلوات...  قاطی کردم. نمی خواد انجام بدی فقط برای دلخوشی بنده، یه دقیقه وانمود کن داری گوش می دی. این و که ازت میاد.

آقای صدا و سیمای لرستان! سرکار و عرض می کنم ها. شنیده بودم آدمی که خودشو به خواب زده بیدار نمی شه ولی تو انگار خواب به خواب رفتی ها. یه تکونی بده بینیم بابا هستی یا نه! سر ما به گور، نگران خودتم. قندت بالا می ره ها اونوخت شیرین تر از اینی می شی که هستی ها! ها! ها! هی! هی!

گوش نده به درک. ولی من می گم.

خلاصه درخواست: این همه کوتاهِتو بمون دادی یه دفعه هم بلندتو بمون بده!

مشروح درخواست: برداشت شما هم محترم! اما منظور بنده اون چیزی نبود که طبق معمول در ذهن خلاق هممون یه دفعه درشت می شه. خبرهای کوتاه و بلند اخبار شبکه لرستان (یا به اصطلاح ما، خرم آباد) رو عرض کردم. خدا نکنه در حوالی مرکز استان، رودخونه یی لایروبی بشه، دیواری رو رنگ کنن، مراسم واکسیناسیون دامی برگزار بشه، کسی زنگ در خونه ی کسی رو بزنه و ... الفرار و ... (تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل). تمام اخبار لرستان میشه همین ها.

حالا انعکاس اخبار طرفای ما رو ببینید: (به ویژه از نوع فرهنگی هنری)

پیش فرض اول: حتماً باید مشروح اخبار، تموم شده باشه.

پیش فرض دوم: فرصت پخش خبرهای کوتاه، باشه.

پیش فرض سوم: اگه از نوع فرهنگی هنری بود، فقط در حد دو ثانیه اون هم آخرین خبر.

آخه مگه بخش اعظم رسالت صدا و سیما، بلانسبت شما! فرهنگی هنری نیست؟ مگه نگاه عدالت محور، محور نگاه صدا و سیما نیست؟ بابا امسال با دست خالی این همه برنامه ی فرهنگی هنری رده بالا در الیگودرز برگزار کردیم اون هم با کمک هنرمندایی که به اندازه ی یک ریال چشم طمع نداشتن و فقط به خاطر عشق به هنر و مردم، از دل و جون مایه گذاشتن. کنگره ی بزرگ غدیر که نظیر نداشت. نمایشگاههای پرمغز به ویژه در حوزه خوشنویسی، جشنواره ی منطقه یی شعر رضوی با دست خالی خالی اما با حضور شعرای خوب منطقه و این آخری، نشست شعر عاشورا در دفتر امام جمعه ی شهرستان که بعد از تعطیلی قطعی کنگره ی سراسری شعر عاشورا، پی ریزی شد. عجب برنامه ی با ارزشی بود که طبق معمول با بی مهری نامادریی به نام صدا و سیمای لرستان روبرو شد. فقط دو ثانیه تصویر. حالا از خدا می خواستیم همچین برنامه یی (در شرایطی که همه ی شاعران کشور، سطح کیفی برنامه های شعر الیگودرز رو می دونن) در جای دیگری برگزار می شد. پنجاه نفر خبرنگار با صد تا دوربین  مشغول تهیه ی خبر و گزارش می شدن تا تمام فضای صدا و سیمای استان رو اشغال کنن.

اما به قول پروین:

درد اگر باشد یکی دارو یکی است       جان فدای آنکه درد او یکی است

اینکه دوستان صدا و سیما، توجه صادقانه یی به شرق لرستان ندارن که دیگه یک امر عادی شده و اگه گاهی وقتا هم مختصراً در برنامه یی به این محدوده می پردازن، فقط برای بستن دهن معترضین و پرکردن فضای خالیه برنامه هاست نه چیز دیگه؛ اما اینکه جز شخص امام جمعه، هیچ مسئولی دیگه یی از شهرستان هیچوقت اعتراض پر سر و صدا و پیگیرانه یی نسبت به این بی مهری نداره و به راحتی آب خوردن از کنار این معضل که نتیجه ی اون قربانی شدن زحمات هنرمندان شهره، میگذرن، درد بزرگیه که طی سالهای گذشته هیچ دارویی براش کشف نشده. گاهی وقتا هم که اعتراضی صورت می گیره، یک اعتراض مختصر و گذرا در دل یک جلسه ی خاصه که البته بعد از اون هم حاجی حاجی مکه. تا برنامه ی بعدی هم خدا بزرگه شاید مهر دوستان صدا و سیمایی بالاخره گل کرد. اینجاست که گاهی وقتا این فکر ذهن آدم و مشغول می کنه که این همه سکوت، واقعاً برای حفظ آرامش در استانه یا احیاناً برای حفظ چیزهای ناقابل و کم ارزشی مثل میز؟! البته شاید این نوشته با اعتراض مسئولان شهرستان هم روبرو بشه، بعید نیست. خواهشم اینه که پیش ار هر هیاهویی هر معترضی سندی، سیاهه یی، فرمی، یه چیز ساختگی یی که با خوندن این مقاله بشه درست کرد یا هر چیز دیگه یی از لیست اعتراضات و پیگیری ها و ماحصل پیگیری ها رو به همراه داشته باشه تا بشه اثبات کرد که این همه سکوت، واقعاً برای حفظ آرامش در اُستانه. «اما تو باور مکن»!

[ دوشنبه یازدهم آذر 1392 ] [ 14:9 ] [ میثم محتشم ]




هرگوشه دلت، دری به دریا دارد

مهتاب به چشم تو تماشا دارد

ای قبله ی گل! وقت مناجات سحر

خورشید به دستان تو ماوا دارد!


موضوعات مرتبط: شعرهای من
[ شنبه بیستم مهر 1392 ] [ 22:57 ] [ میثم محتشم ]

 تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام

دوباره صبح، ظهر، نه غروب شد، نیامدی

مهدی جهاندار

سلام. چه ادعای گزافی است که: «به روزم». - به پر قبای کسی برنخورد. خودم را می گویم- حتی برایم سنگین است که برای دوستی این پیغام را بگذارم. وقتی که خودت «به روز» که سهل است، «به دیروز پریروز» و «به پارسال پیرارسال» و ... هم نباشی، هیهات که صفحه ی مجازیت به روز باشد. هیهات!

اما گاهی وقت ها با دست خالی، دست مایه یی برایم پیدا می شود که مهمانی عزیز را به این سفره ی تهی دعوت کنم گرچه:

ز میهمان خیال تو شرمسارم از آنک

جز آب چشم و کباب جگر مهیا نیست!

 امروز، یکی از روزهای خوب خداست. روز میلاد گل نرگس(عج) و شاید انرژی های سبز و زیبایی که از این روز می رسد، آدم را ترغیب به نوشتن می کند.

«خدا کند که بیایی»

اما آنچه که بهانه یی برای نوشتن این پاره خط ها در این روز عزیز شد، این است که بعد از چند سال تلاش در گردآوری اشعار و ابیات سبک هندی، بالاخره تصمیم به چاپ اولین مجموعه از برگزیده رباعیات این سبک گرفتم که البته خوشبختانه با چراغ سبز بعضی از دوستان صاحب نام شعر امروز هم روبرو شد. قطعا چاپ و خوانش این رباعیات، هر شعر دوستی را ترغیب به مطالعه ی شعر سبک هندی ــ این سبک مظلوم ادبی ــ خواهد کرد به ویژه اینکه بدانیم اغلب این رباعیات، متعلق به شاعران گمنام و فراموش شده هستند و بیشتر مضمون ها کاملا امروزی. تا جایی که کمتر خواننده یی باور می کند  چنین رباعیاتی متعلق به قرن ده تا دوازده باشند. مثلا به این رباعی از طالب آملی خوب نگاه کنید:

ای نخل! قدت به ناز، همدوشی داشت

لعل تو به رنگ می، هم آغوشی داشت

در جنبش پیراهنت از خود رفتم

بوی تو مگر داروی بیهوشی داشت؟!

واقعا باور می کنید که این رباعی متعلق به شاعری از سده ی یازدهم باشد؟ بهتر بپرسم. اگر این رباعی برای شما خوانده شود و از شما بپرسند که شاعر این شعر چند ساله است، پاسخ شما این نخواهد بود که: قطعا متعلق به شاعر هجده نوزده ساله ی امروز است؟

 

به این رباعی از سلیم تهرانی دقت کنید:

از صحبتِ آن رشکِ ملک می ترسم

زخمم، ز ملاقات نمک می ترسم

یک خنده به کام دل نکردم هرگز

چون طفل دبستان ز فلک می ترسم!

وجداناَ شاعر این رباعی، چند ساله است؟

 

این رباعی کلیم کاشانی را ببینید:

هنگام بهار، سیر گلشن نکنیم

ما بلبل را به خویش دشمن نکنیم

تا نستانیم رخصت از پروانه

در خانه ی خود چراغ روشن نکنیم!

 

و این رباعی از واقف لاهوری:

خوبان به من آنچه می شنیدم، کردند

با تیغ ستم، قطع امیدم کردند

بازی بازی، مرا نشاندند به خون

آخر این کافران شهیدم کردند!

 

این رباعی عجیب و غریب مولانا محمدرضا خوانساری را بشنوید:

از روی تو رنگ روی من، کاهی شد

وز چشم تو خون ز چشم من راهی شد

الفت به زنخدان تو از بسکه گرفت

مرغ دل من، کبوتر چاهی شد!

واقعاَ خواننده از این همه مضمون امروزی به هیجان نمی آید؟

 

شما را به خدا حیف نیست این رباعی لطیف از میرزا محمدباقر اصفهانی، نشنیده بماند؟

گل در بر آن سیم بدن، هیچ نبود

نسبت به تن یار، سمن، هیچ نبود

عمری سخن از دهان آن مه گفتم

آخر همه گفتگوی من هیچ نبود!

 

تصویر این رباعی قپلان بیک را نگاه کنید:

خون گشته مرا زهجر یاران، دیده

زین غم شده چون ابر بهاران، دیده

گر دست به من زنند می ریزد اشک

مانند درخت های باران دیده!

 

از میرزا ابراهیم اردوبادی بشنوید که گفته است:

گه در دل خشک و گاه در چشم تر است

آری مه من مسافر بحر و بر است

از دیده گر آید به دلم، دوری نیست

راه دریا به کعبه نزدیک تر است!

 

و از خروشی تبریزی است که:

یک چند، در زهد چو احباب زدیم

آخر نقبی به گنج نایاب زدیم

تا شبهه ز تسبیح و ردا برخیزد

بردیم به میخانه و بر آب زدیم!

هرکس که لذت برد، برای خودش و برای این شاعران گمنام، کف بلندی بزند!

این ها که خواندید تعداد اندکی از هزار رباعی آماده به چاپ است که البته بهترین آنها هم نبود. رباعیات از این دست در این مجموعه بسیار زیاد است که تحسین خوانندگان را نسبت به این شاعران، برخواهد انگیخت.

اما از مشقت کار بگویم که گردآوری اشعار سبک هندی، بیست سال برایم آب خورده است! چرا که دیوان اغلب شاعران نامی این سبک، بسیار نایاب است، تکلیف شاعران گمنام که «اظهر من الشمس» است. مضافا اینکه کمتر شاعری از این سبک است که زیر ده هزار بیت شعر گفته باشد. تا آخرش را بخوانید که مطالعه ی هر دیوانی به چه اندازه زمانبر بوده است. از این بیست سال، بیش از شش سال را درگیر رباعیات بوده ام که قصد دارم چکیده یی از بهترین آنها را عرضه کنم که اگر با مهربانی شعردوستان روبرو شود به فکر بقیه ی مجموعه ها هم خواهم افتاد. امیدوارم روزی برسد که با حمایت شعر دوستان و شاعران عزیز، اندکی از مهجوریت سبک هندی، کاسته و فضای تحکم آمیز سبک خراسانی و عراقی که ماحصل برنامه ریزی های متعصبانه ی برنامه ریزان ادبی کشور است، شکسته شود. یا علی


موضوعات مرتبط: رباعیات برگزیده
[ دوشنبه سوم تیر 1392 ] [ 18:0 ] [ میثم محتشم ]
 

سلام. با یادی از بزرگ شاعر معاصر، زنده یاد «رهی معیری» قطعه شعري نازنین و پراحساس اما کم خوانده شده از این شاعر ارجمند و دلسوخته تقديم مي كنم. 


«سنگریزه»

 

روزی به جای لعل و گهر ، سنگریزه یی

بردم به زرگری که بر انگشتری نهد

بنشاندمش به حلقه ی زرین عقیق وار

آن سان که داغ بر دل هر مشتری نهد!

                                              زرگر ز من ستاند و بر او خیره بنگریست

                                              وانگه به خنده گفت: که این سنگریزه چیست؟

 

حیف آیدم ز حلقه ی زرین که این نگین

ناچیز و خوارمایه و بیقدر و بی بهاست

شایان دست مردم گوهر شناس نیست

در زیر پا فکن که بر انگشتری خطاست

                                             هر سنگ بد گهر نه سزاوار زینت است

                                             با زر سرخ ، سنگ سیه را چه نسبت است؟

 

گفتم به خشم ، زرگر ظاهر پرست را

کای خواجه! لعل نیز ز آغوش سنگ خاست

زآنرو گرانبهاست که همتای آن کم است

آری هرآنچه نیست فراوان ، گرانبهاست

                                            این سنگریزه یی که فراچنگ من بود

                                            خوارش مبین که لعل گرانسنگ من بود

 

روزی به کوهپایه، من و سرو ناز من

بودیم رهسپر به خم کوچه باغها

این سو روان به شادی و آن سو دوان به شوق

لبریز کرده از می عشرت، ایاغ ها

                                              ناگاه چون « پری زدگان» آن پری فتاد

                                              وز درد پا ، ز پویه و بازیگری فتاد

 

آسیمه سر، دویدم و در بر گرفتمش

کز دست رفت طاقتم از درد پای او

بر پای نازنین چو نکو بنگریستم

آگه شدم ز حادثه ی جانگزای او

                                            دریافتم که پنجه ی آن ماه رنجه است

                                            وز سنگریزه یی بت من در شکنجه است

 

من خم شدم به چاره گری در برابرش

وان مه نهاد بر کف من پای نرم خویش

شستم به اشک پای وی و چاره ساختم

آن داغ را به بوسه ی لب های گرم خویش

                                            وین گوهری که در نظرت سنگ ساده است

                                            بر پای آن پری،  چو « رهی»  بوسه داده است!


موضوعات مرتبط: در محضر استاد (شعر بزرگان)
[ سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 ] [ 14:8 ] [ میثم محتشم ]
 

سلام. یک تلخند، بهانه یی برای به روز شدن. عیب های بی شمارش رو ندیده بگیرید و بگذرید از من! 

 

خم می شوم دوباره عزیزم خرم کنی

با جیغ و واق و داد و هوارت کرم کنی

 

صد لایه پنبه ریز مشمات می کنم

تا اینکه ناشیانه مبادا ترم کنی

 

باید که پا به پات بیایم تمام شهر

تا در رقابت همه کس آخرم کنی

 

تو یادگار هیچ کسی ، من فدای تو

حتا اگر جلوی همه پنچرم کنی

 

پخ می کنی که باز بخندانیم ولی

می ترسم اینکه - روم سیاه- ابترم کنی

 

سی سال بعد ، حادثه یی ، نه نپرس هیچ

اصلا نخواه کودک من ! پرپرم کنی

 

خم می شوم دوباره سوارم شوی عزیز

امید تا به جای پدر باورم کنی!


موضوعات مرتبط: شعرهای من
[ شنبه نوزدهم اسفند 1391 ] [ 13:32 ] [ میثم محتشم ]

سلام. اون روزا - یادش به خیر- که هنوز می شد دور هم بشینیم و گل بگیم و گل بشنویم و یه مهمونی سرساده خداتومن آب نمی خورد، اولین مجموعه از تک بیتی های گردآوری شده با همفکری بعضی از دوستای عزیز و اهل دل نزدیک به چاپ بود که خبر ناگوار اسارتم در دانشگاه آزاد، اون هم با مبالغی که : 

گفتن نمی توان و شنفتن نمی توان

 وقفه یی رو در کار ایجاد کرد که دیگه حالا حالاها فرصت پرداختن به اونها رو ندارم. چند بار هم به خاطر محبت بعضی از دوستایی که عادت به رعایت امانت ندارن و به قول مثل، با یک یاعلی ماحصل چندین سال یاحسین یاحسین دیگران رو به تاراج - تو بخون به امانت- می برن، تعهد کرده بودم که تا چاپ شدن اولین مجموعه ، پستی به نام تک بیت ها در وبلاگ نداشته باشم شاید به این دلیل که دوست نداشتم دسترنج مطالعات شبانه روزی چندین ساله به یکباره و بی هیچ سندی به باد بره. الغرض باز هم از این پیمان برگشتم و مجددا در این پست جدید توبه شکنی کردم.چرا که فرموده :

زمین میکده گر تا به روز حشر بکاوی

به جای ریزه ی خم، توبه ی شکسته برآید

 چند بیت از زیباترین ابیات رو، " رو" میکنم امید که مورد پسند علاقمندان واقع بشه.

سه بیت دلربا از امیر خسرو دهلوی :

گفتم : چگونه می کشی و زنده می کنی؟

از یک نگاه کشت و نگاه دگر نکرد !

 

صبر طلب می کنند از دل عاشق

همچو خراجی که بر خرابه نویسند !

 

« به طعنه » گفت : خسرو ! کی توانی رستن از دستم؟

توانم، خاصه با این « زور بازو » یی که من دارم

 

بیت اندوهناکی از قدسی مشهدی :

عیش این باغ به اندازه ی « یک تنگدل » است

کاش گل، غنچه شود تا دل ما بگشاید !

 

از عرفی شیرازی :

هر متاعی کز نگاهش می خرم در روز وصل

می نشینم گوشه یی وز خود مکرر میخرم !

 

بیتی دلنشین از ناظم هروی :

همچو « جامی » که تواضع به هم « احباب » کنند

سینه « داغ تو »  به  « دل » ، دل به « جگر » می بخشد !

 

از وحشت اردستانی :

بسکه بر روی هم افتاد ز مژگان تو زخم

« یاد مرهم »  ز دل ما به « جراحت » گذرد !

 

بیتی تامل برانگیز از ظهیر تفرشی :

میخانه را زمدرسه نتوان شناختن

از بسکه رهن « باده »  نمودم « کتاب » را !

 

و حسن ختامی دلنشین با دو بیت زیبا از وحید قزوینی :

اگرچه هستی پروانه نیست جز دو ورق

ولی چو سوخت کتابی به یادگار گذاشت !

 

کم خورده شود میوه ز شیرینی بسیار

داغم که لبت را به تمامی نتوان خورد !

 


موضوعات مرتبط: بنفشه زار (تک بیت های ناب)
[ چهارشنبه یازدهم بهمن 1391 ] [ 22:33 ] [ میثم محتشم ]
 

با سلام. گرچه «مدتی تاخیر شد» اما بالاخره لینک بولتن چهارمین کنگره ی سراسری شعر عاشورا «حنجره های سرخ» که دوم آذرماه ۹۱ در شهرستان الیگودرز برگزار شد ، آماده ی مطالعه ی دوستان شاعر شد.

تقدیم حضورتان:

 

http://uploadtak.com/images/j784_Boltan22.pdf

[ شنبه سی ام دی 1391 ] [ 12:25 ] [ میثم محتشم ]
 

پسر عزیزم « رضا »

 

پسر عزیزم- رضا محتشم

 

 

رضا محتشم. عکس های چهارمین کنگره سراسری شعر عاشورا«حنجره های سرخ»- الیگودرز

 

[ شنبه بیست و سوم دی 1391 ] [ 18:12 ] [ میثم محتشم ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

زمین به دوش خود الوند و بیستون دارد
غبار ماست که بر دوش او گران بوده ست!
اقبال لاهوری